تبليغاتX
زيبايی زندگى
برای آدم نابینا، شیشه و الماس فرقی نداره پس اگه كسی قدرتو ندونست فكر نكن تو شیشه ای, اون نابیناست
دلم خالیه .. فکرمم مشغوله .. این روزها خیلی‌ کم میخوابم .. ولی‌ تصمیم گرفتم یه قصه بهتون بگم .. یکی‌ دو روز دیگه میام میگم .. که چند روز دیگه امتحان دارم وقت زیادی ندارم که بیام نت ..

از همه ممنونم كه سر ميزنن

 

 

تنهایی را دوست دارم چون تنهایی عشق من شد بعد از آنکه هیچکس احساس نکرد تنهایم ، و من صمیمانه ترین نجواهایم را در تنهاترین لحظات عمرم ، تنها با عشقم زمزمه میکنم .

آرام اشک میریزم تا سکوت این خلوت عاشقانه نشکند گاه دلتنگ با دوست بودنم و گاه به جای آنانی که برایم دل نسوزاندند برای خودم دل میسوزانم .

در خلوت تنهایی ام برای دل خویش مینویسم ، نوشته هایی که شاید یادگاری باشد از روزهایی که همدمی نبود مرا تا سر بر شانه هایش گذارم و ناگفته ها برایش بازگویم

 

 

خاله زهرا جان .. وبت باز نميشه اگرم بشه .. ايرور ميده بهم


نوشته شده در تاريخ Fri 9 Oct 2009 توسط زندگى

 

سلام .. قول داده بودم كه نقاشى هام رو بذارم .. بعضى از دوستان شايد  چند تا شو ديده باشن .. الانم ميذارم كه يه وقت نگيد بدقوله   .. ۲ - ۳تا ميذارم فعلا تا بعد ..

 

راستى : خصوصى هاتون رو بچكيد  .. .. عزيزان من كلمه عبور رو خصوصى گذاشتم .. همون شماره هست !! يعنى عكس ها باز نميشن ؟؟ الان دوباره ul ميكنم ..



ادامه مطلب...

نوشته شده در تاريخ Tue 8 Sep 2009 توسط زندگى

 

شاید اين چند سطر براى شما بی‌ سر و ته باشه اما براى دل خودم میزارم که بیام بخونم و اون شب پر از آرامش رو به یاد بیارم ..

آره روزی که دعوتمون کرده بودی،،بعدشم من عمرا کاری کنم که باعث ناراحتیت بشه ..

نه بابا معذرت چیه ؟! تو به شوخی‌ گفتی‌،، اگه اومدم که کاری می‌کنم که عمرا دست روت دراز کنن..

چون مطمئنم تو خودتی *** کفن کنن جون من راست بگو خودت نیستی‌ ؟؟

*** من بمیرم تو میگی بهم‌ !!!

من می‌خوام بدونم،،احساس می‌کنم میشناسمش..

نه،،اما خیلی‌ کنجکاو شدم که من خودمو زیر خاک کردم اما تو چیزی نگفتی ،، اما قبلا میگفتی‌ ..

اما نمیتونی‌ تا ابد اون تو نگهش داری

ببین *** اگه میخواستی نگی‌ بهم،،چرا این موضوع رو باز کردی ؟! خودت ميدونى كه من به همه چیز گير ميدم !! الانم ميخوام بدونم!! ..

بعضی‌ وقتها هم طرف اونقدر غرور داره که حتى وقتی‌ هم متوجه می‌شه،بازم غرورش اجازه نمیده که حرف دلش که خیلی‌ وقته تو دلشه بگه

من منظورم از اون طرفی که متوجه شده و پا پیش نمیذاره

یه سوال ازت بپرسم خداییش راستش رو بهم میگی‌ ؟؟

نه بخدا،،یه حرف می‌خوام بزنم،،حالا نمیدونم بگم یا نه،، اما میگم،، می‌خوام بهت یاد بدم که باید حرف دلو زد

هوس گفتن و شنیدن حقیقت رو کردم!

ميخوام همیشه خوشحاال باشی‌ و لبخند رو لبت باشه اوکی عزیزم ؟؟


نوشته شده در تاريخ Sat 5 Sep 2009 توسط زندگى

 

 

يادمان باشد كه اين نيز بگذرد ..

و این که هرگز گمان مبرید که به انتها رسیده‌اید؛ حتا اگر در تیره‌‌ترین یا کسل‌کننده‌ترین دوران زندگی‌تان قرار گرفته‌اید …

این که زندگی بسیار مهربان‌تر از آن چیزی است که گمان می‌کنید؛ به شرط آن که آن مهربانی را باور کنید …

این که همیشه می‌توان از دل سیاه‌ترین و سوزان‌ترین رخدادها، ترترین احساسات انسانی را درک کرد و آفرید

این که مزه‌ی گس و استثنایی حیات را نمی‌توان و نباید با هیچ مزه‌ی دیگری برابر دانست …

این که رویش دوباره‌ی عشق می‌تواند در هر سرزمین خاکستری و در پس هر آتش سوزاندنی شکل بگیرد …

     فقط کافی است نگاه‌مان را عادت ندهیم به بد دیدن!

و یادمان بماند که:

مردی که کوه را از میان برداشت، همان مردی بود که شروع به برداشتن سنگریزه‌ها کرده بود!

همــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــین!

 

سختمه كه وب هاى شما باز كنم .. سر نزدم معذرت ..

من خيلى خوشحالم .. خيلى زيـــاد .. يعنى حدى نداره .. بعدا ميام مفصل در مورد اين موضوع تعريف ميكنم براتون  

ميلاد كريم آل بيت هدى .. امام حسن مجتبى (ع) به همه شما تبريك ميگم عزيزان


نوشته شده در تاريخ Fri 4 Sep 2009 توسط زندگى

 

چار کس را داد مردی یک درم.. آن یکی گفت این بانگوری دهم
آن یکی دیگر عرب بد گفت لا....من عنب خواهم نه انگور ای دغا
آن یکی ترکی بد و گفت این بنم ...من نمی‌خواهم عنب خواهم ازم
آن یکی رومی بگفت این قیل را .... ترک کن خواهیم استافیل را
در تنازع آن نفر جنگی شدند ....... که ز سر نامها غافل بدند
مشت بر هم می‌زدند از ابلهی ....پر بدند از جهل و از دانش تهی
صاحب سری عزیزی صد زبان...گر بدی آنجا بدادی صلحشان
پس بگفتی او که من زین یک درم ....آرزوی جمله‌تان را می‌دهم
چونک بسپارید دل را بی دغل ....این درمتان می‌کند چندین عمل
یک درمتان می‌شود چار المراد...چار دشمن می‌شود یک ز اتحاد
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق...گفت من آرد شما را اتفاق
از نزاع ترک و رومی و عرب ...حل نشد اشکال انگور و عنب
‫اختلاف خلق ازنام اوفتاد...چون به معنی رفت آرام اوفتاد
‫ازنظرگاه است ای مغز وجود...اختلاف مؤمن و گبر و یهود

چهار نفر, با هم دوست بودند, عرب, ترك, رومي و ايراني, مردي به آنها يك دينار پول داد. ايراني گفت: «انگور» بخريم و بخوريم. عرب گفت: نه! من «عنب» مي‌خواهم, ترك گفت: بهتر است «اُزوُم» بخريم. رومي گفت: دعوا نكنيد! استافيل مي‌خريم, آنها به توافق نرسيدند. هر چند همة آنها يك ميوه، يعني انگور مي‌خواستند. از ناداني مشت بر هم مي‌زدند. زيرا راز و معناي نام‌ها را نمي‌دانستند. هر كدام به زبان خود انگور مي‌خواست. اگر يك مرد داناي زبان‌دان آنجا بود, آنها را آشتي مي‌داد و مي‌گفت من با اين يك دينار خواستة همه ي شما را مي‌خرم، يك دينار هر چهار خواستة شما را بر آورده مي‌كند. شما دل به من بسپاريد، خاموش باشيد. سخن شما موجب نزاع و دعوا است، چون معناي نام‌ها را مي‌دانم اختلاف شماها در نام است و در صورت, معنا و حقيقت يك چيز است.
 
خوب نظر شما چيه ؟!
 
 پ.ن تكرارى : على .. مجيد .. عرفان .. دوستاى خوب و بامعرفتم خوشحالم ميكنيد اگر يه خبرى از خودتون بديد مرسى

نوشته شده در تاريخ Tue 1 Sep 2009 توسط زندگى

 

 

 

امن يجيب المضطر إذا دعاه و يكشف السوء .. !!


نوشته شده در تاريخ Sat 29 Aug 2009 توسط زندگى
 
* این است راز موفقیت *

 
کودکی ده ساله که دست چپش در یک حادثه رانندگی از بازو قطع شده بود، برای آموختن
فنون رزمی جودو به یک استاد سپرده شد. پدر کودک اصرار داشت استاد از فرزندش
یک قهرمان جودو بسازد.
استاد پذیرفت و به پدر کودک قول داد که یک سال بعد می تواند فرزندش را در مقام قهرمانی
کل باشگاه ها ببیند. در طول شش ماه استاد فقط روی بدن سازی کودک کار کرد و در عرض
این شش ماه حتی یک فن جودو را به او تعلیم نداد. بعد از شش ماه خبر رسید که یک ماه بعد
مسابقات محلی در شهر برگزار میشود.استاد به کودک ده ساله فقط یک فن یاد داد و تا زمان
برگزاری مسابقات فقط روی آن فن کار کرد.سرانجام مسابقات انجام شد و کودک توانست
در میان اعجاب همگان، با آن فن همه حریفان خود را شکست دهد!
سه ماه بعد کودک یک دست توانست در مسابقات بین باشگاه ها با استفاده از همان تک فن
برنده شود و سال بعد نیز در مسابقات کشوری، موفق شد تمام حریفان را به زمین بزند و
به عنوان قهرمان سراسری کشور انتخاب گردد .
وقتی مسابقات به پایان رسید، در راه بازگشت به منزل، کودک از استاد راز پیروزی اش را
پرسید. استاد گفت: دلیل پیروزی تو این بود که اولاً به همان یک فن به خوبی مسلط بودی.
ثانیاً تنها امیدت همان یک فن بود.
و سوم این که تنها راه شناخته شده برای مقابله با این فن، گرفتن دست چپ حریف بود
که تو چنین دستی را نداشتی!
یاد بگیر که در زندگی، چگونه نقاط ضعف خود را جبران کنی. راز موفقیت در زندگی،
لزوماً داشتن امکانات نیست، بلکه استفاده از بی امکانی به عنوان نقطه قوت نیز هست.

~*~ پس برای انسان بهانه گیر همیشه بهانه وجود داره ~*~

نوشته شده در تاريخ Fri 28 Aug 2009 توسط زندگى

سلام

یه مشکلی‌ دارم از شماها هم کمک می‌خوام .. یعنی‌ توقع زیادی ندارم که راه حالش رو پیدا کنین واسم .. ولی‌ نیاز به درد دل‌ با کسی‌ دارم . از اونجایی که فعلا از دوست هام خیلی‌ دوورم کسی‌ به جز شما دوست‌ های عزیز و با درک و فهم .. مهربون خودم رو نداشتم!

از وقتی‌ که برگشتم اعصابم خیلی‌ بهم ریخته .. اصلا طاقت کار‌های اشتباه یا زور رو ندارم .. یعنی‌ قبلا تحملش رو داشتم .. ساکت میموندم چیزی هم نمیگفتم ..

اما الان دیگه نه .. سر این موضوع هم اوضاع/م با مادرم بی*ری*خته .. هرچی‌ میگه نظر من بايد مخالفش باشه .. نه که دوستش ندارم یا می‌خوام جلو حرفش وایسم .. بلکه واسه اینکه واقعا یه چیز‌ايی هستن که اشتباها .. مشکل هم اینجاس .. هرچی‌ بگم اون یه جور دیگری تفسیرش می‌کنه .. یعنی‌ مثلا وقتی‌ میگم " مامان جونم این پارچه زیاد خوشگل نیست نظرت چیه اون يكى بگیریم ؟؟ برمیگرده میگه که آرههههه ؟؟ الان بد سلیقه شدم و و و ... "

نمیدونم .. شاید بگيد که این چیزا تو هر خانواده هست .. اما من نمیتونم اینجوری پیش برم .. تو خیلی‌ از مسائل حق انتخاب کردن رو نداشتم .. نميخوام دردى كه كشيدم داداش/هام يا خواهرم رو تجربه*ش كنه !!

خیلی‌ از پدر مادر‌ها از دوست داشتن و نگرانی زیاد بچه هاشون رو اذیت می‌کنن .. بدون اینکه خودشون هم خبردار بشن! .. فکر می‌کنن که اینجوری براشون بهتره .. یا اینکه هنوز بچه هستن از این چیزا حالیشون نمی‌شه .. نمیدونن صلاح خودشون کجاس .. اما باور کنین دلواپسی زیاد آدم رو دق میده ..

امروز باز رو یه چیزی الکی‌ بحث مون شد .. من کسی‌ نبودم که صدام وقتی‌ حرف زدن با مادرم یه درجه کوچولو از نورمال بودن‌ بلند شه! .. خیلی‌ آروم میپذیرفتم و قبول داشتم حرف هاش رو .. اما دیگه خسته شدم .. به هیچ وجه قبول نمیکنم کسی‌ بغیر از خودم تو زندگی‌ خصوصیه خودم دخالت کنه یا بجای خودم تصمیم بگیره ..

دلم پره .. الانم تند تند نوشتم چیزی برا افطار نمونده .. دست و سر مادرم رو بوسیدم و معذرت خواهیم رو کردم .. اما نمیدونم این جریان تا کی‌ می‌خواد کش بده .. مادر ما هم بجز حرف خودش كه قبول نداره ..

داستانش طولانیه فعلا اینو نوشتم .. بدن میام بقیش رو میزارم .. برم سفره رو بچينم .. نماز روزه ها قبول باشه  

راستى اينم هست .. يه وقت فكر نكنين دختر ع*ا*ق/م هااا

خوب من اومدم اما دیگه نمیدونم باید چه توضیحی بدم.. امشب ختمه یاسین داشتیم برا همتون دعا کردم خدا کنه مستجاب شده باشه

* على جان وب شما چى شد ؟!؟ ..


نوشته شده در تاريخ Wed 26 Aug 2009 توسط زندگى
 

سلام .. نماز روزه ها قبول باشه

خواب یک چیزی است که همه ما خوب میشناسیم
آیا تا بحال بهش دقت کردید؟
آیا تا بحال خواب تکراری دیدید؟ یعنی چند بار یک خوابی را در طول عمرتون دیده اید؟
آیا خواب رو بصورت سریالی دیده اید؟منظورم بطور پیوسته و در چند شب
آیا شده مثلا در زمان کودکی خوابی دیده باشید و الان دقیقا همون صحنه ها رو تو بیداری ببینید؟
و آیا به نشانه ها و علایم در خواب اعتقاد دارید؟
تا حالا شده بخوابی بعد تو خواب روح خودت باشی و از بدنت همونطور که خوابیده جدا بشی و بشینی کنارش و بهش که همون خودت باشی خیره بشی؟
 
احم احم ..  يك  چيزى .. نگفتين نقاشي هارو بذارم يا نه ؟!
عرفان .. مجيد .. كجاييد ؟؟ حالتون خوبه ؟؟  .. نگرانم .. خبرى از خودتون بديد ممنون ميشم

نوشته شده در تاريخ Wed 26 Aug 2009 توسط زندگى

سلام دوستان مهربونم .. فرا رسیدن ماه خدا تبریک میگم .. ماه خوبى و پر برکتی داشته باشین .. مارو به دعای خیرتون بى نصیب نذارین .. وقت سحر یاد " من"  کنین ..

 این چند روز روحیم مثبت شده .. بقول یه بنده خدا " خدا کنه همیشه ماه رمضان باشه  .. چه عجب خنده هاى این خانوم ( من! ) هم دیدیم!! " یه وقت فکر نکنید بداخلاق هستمااا .. فقط حس لبخند زدن نبود  ( جک ) .. قبل از رمضان به ی هفته تقریبا کارم شده بود نقاشی‌"شايد ميخواستم از واقعيت فرار كنم يا اينكه بهش توجهى نكرده باشم ! "  .. هنوز هم اینجوریم .. دلم بگیره میرم نقاشی‌ می‌کشم .. خوشحال باشم میبینی‌ ناخود آگاه یه مداد میگیرم وشروع ميكنم خط خطى كردن!! .. که گاهی مادرم میاد تو  میگه " اگر دست خودت باشه با همین مدادها و رنگها عروسی‌ میکنی‌!! "

خلاصه اینکه چندتا کار جدید دارم .. اگر قابل بدونین همینجا میزارم که ببینین .. دوست دارم نظرتون رو بدونم..

دیگه اینکه یه ماه دیگه امتحان دارم .. خدا کنه قبول بشم!!

میدونین ، من به این اعتقاد دارم که زندگی‌ ارزش هیچی‌ نداره که بخوایم خودمون رو براش داغون کنیم .. اما بعضی‌ اوقات خداییش آدم نیاز داره که تنها باشه و به کارا‌هایی‌ که انجام داد و اتّفاقاتی که واسش پیش اومد  فکر کنه ..

باورتون نمی‌شه چقدر احساس نزدیک بودن خدارو می‌کنم .. بی‌ نهایت از این روز‌های عظیم لذت میبرم!!امسال نسبت به قبل همه ‌چیز برام جدید..از همه لحاظ تغییر ایجاد شده .. یهوى مجبور شدم که نظم و طوره زندگی‌ کردنمو عوض کنم .. سخته اما خوب مشکلی‌ نیست ، بقول دايی جونم میگه " تو که عادت داری به سختی کشیدن حالا اینم بذار روش بدتر از این نخواهد شد که دائی!  " ..

منم مسلما جوابی‌ بجز لبخند زدن رو نداشتم .. ولی‌ از یه جایه دیگه بهش حق میدم این حرف رو بزنه " آخه اگر هم بخوام موضوع رو عوض کنم یا بگم و بخندم تنها کسی‌ خودش هست که میدون اینکارا بازی هستن که فرصتی نباشه واسه اينكه جرو بحث‌های بی معنی شروع بشن! .. خودش هم تقريبا تجربه هاى منم امتحان كرده بود و ميدونه دردم چیه!! " 

 الانم نمی‌خوام کم بیارم .. تا اینجاش اومدم .. می‌خوام سفت و محکم وایسم! سرمم بالا بگیرم .. همه‌چیز اولش سخته .. با عادت کردن حل می‌شه دیگه مگه نه ؟! شما نظرتون چیه ؟!

راستی‌ من دلم هوای مشهد رو کرده .. الان ۵سالی‌ می‌شه که نرفتم .. فکر کنم اگر الان برم همه‌ جا واسم جدید باشه .. دلم براى امامم یه عالمه تنگ شده!

پ ن ۱: اهاا یه چیزی به ذهنم خطور کرد .. چند وقتیه که به فکر یه موضوع هستم .. اینکه بعضی‌ از ادامها عمرا از رو برن!! .. چرا اینجوریه ؟! .. آخر عدم چقدر میتون پرو باشه!!

پ ن ۲ : كسى نميدونه ‌چطور ميشه نوشتهام رو به persian blog انتقال کنم ؟؟

پ ن ۳ :عزیزان من کیبردم قاطیه برا همین از behnevis کمک میگیرم .. غلطی بود به بزرگیه خودتون ببخشید

 ****

اين خيلى جالبه توصیه ميكنم كه بخونينش

روزي مردي خواب عجيبي ديد . ديد كه رفته پيش فرشته ها و به كارهاي آنها نگاه مي كند . هنگام ورود ،‌ دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه سخت مشغول كارند و تند و تند نامه هايي را كه توسط پيكها از زمين مي رسند ، باز ميكنند و آنها را داخل جعبه هايي مي گذارند .
مرد از فرشته اي پرسيد :‌ شما داريد چكار مي كنيد ؟ فرشته در حالي كه داشت نامه اي را باز مي كرد ،‌ گفت : اينجا بخش دريافت است و ما دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم .
مرد كمي جلوتر رفت . باز دسته بزرگي از فرشتگان را ديد كه كاغذهايي را داخل پاكت مي كنند و آنها را توسط پيك هايي به زمين مي فرستند .
مرد پرسيد شماها چكار مي كنيد ؟‌
يكي از فرشتگان با عجله گفت : ‌اينجا بخش ارسال است ،‌ ما الطاف و رحمتهاي خداوند را براي بندگان به زمين مي فرستيم .
مرد كمي جلوتر رفت و يك فرشته را ديد كه بيكار نشسته .
مرد با تعجب از فرشته پرسيد :‌ شما اينجا چكار مي كنيد و چرا بيكاريد ؟‌
فرشته جواب داد :‌ اينجا بخش تصديق جواب است . مردمي كه دعاهايشان مستجاب شده ، بايد جواب بفرستند ولي فقط عده بسيار كمي جواب مي دهند .
مرد از فرشته پرسيد : مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند ؟
فرشته پاسخ داد : ‌بسيار ساده ، ‌فقط كافيست بگويند : “خدايا شكر “


نوشته شده در تاريخ Sat 22 Aug 2009 توسط زندگى
درباره وبلاگ
زندگی‌ مثل پیانو است..دکمه ‌های سفید واسه شادی،دکمه های سیا‌ه واسه روز‌های غمگین..فقط وقتی‌ ميشه زیبا نواخت..که سفید و سیا‌ه رو باهم بزنی‌!
آرشيو مطالب


Blog Skin